علیرضا بدیع :
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که به مانند سال پیش
راز درخت باغچه را برملاکند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد خدا کند
او می رسد که بازهم عاشق کند مرا
او قول داده است و باید وفا کند
او نیز عاشق است
و راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند
شاید سفر کندو خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند
خش خش خزان است یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند
************
اشکان صادقی
به قصه تک تک برگ هایش گوش کن . آنگاه سر بز زمین بگذار . آغاز همه چی . بی نقاب باش . پاییزمی آید تا تو را از خودت بگیرد . درخت بی تن پوشبرگ دل بر می کند از زیبایی. چرا که پاییز زیباست . پاییز همنفس تر می شود وقتی بدانی درختها چگونه قد می کشد .
************
انشاء علی ضیا :
سکوت می کنم و حرفی برای گفتن ندارم . حرفهایم ته کشیده در هوایی که تو نفس می کشی .
حرفی برای گفتن ندارم . پاییز هوای توست . روزهای توست و بهار من.
از کنار لوازم و تحریری که رد می شوم دلم قنج می رود برای آنکه بروم در مغازه مداد و پاک کن بخرم .
یادش بخیر چقدر ذوق روزهای اول پاییز عجیب بود و دوست داشتنی .
هنوز برای خودم مداد و پاک کن می خرم و هنوز دلم برای همشاگردی هایم تنگ می شود .
پاییز و شبهای طولانی ، لبخندهای زیاد ، شعرهای خواندنی ، چای داغ و مادرم که همیشه همراه شباشب پاییزی من است .
تو را همیشه کم داشتم درمیانه ی همه پاییزهایی که رفته است و حالا این پاییز با سختی که پیش روی من دارد نبودن تو عجیب شده است .
نبودن تو سختی است غریب و باران مضاعف و شورانگیز که مرا به پیش می برد برای گذر از پاییز امسال .
پاییز من همیشه این گونه است دلتنگ و پر شعر و پرچای .
راستی هیچ کس به سکوتم نرسیده و همه به فریادم رسیده اند.
پس سکوت می کنم در هوایی که هوای توست .

**********
محمد صوفی _ متن از امیر علی نبویان
از تو برای تو می نویسم پاییز برگ ریز .
کدام را باور کنم عریانی هزارساله آن تن سرمازده که آسمان را به هم گریه می دارد یا شکوه این خلعت این جادو را !؟
زردی رویت از نفرین هزار محصل است یا میراث آفتاب طلایی تابستان !؟
تو کدامی ؟
سرخی گس خورشید در غروب های دلتنگ یا ملسی ناب سیب های قرمز و چه راز آلود ایهامی است این معجون قصه ی تو مخزن الاسرار .
اما هرچه است در تجلی است یا اولی الابصار .
کشف تو کشف راز خداوندگار است . کفر و اغراق نمی گویم که رحم و غضب او هم مثل شکوه و اندوه تو جمع اضداد نیست .
تو آتش جا مانده از کاروان بهاری و مهجور از غم هجران یا منزلگاهی بکر آرزوی محال اردیبهشت؟!
اگر آنی شاهانه ماجرای گناه گدا بگو و اگر این با این گدا حکایت آن پادشاه بگو .
نه تو خود مسافری مثل بهار ، مثل من . توشه راه ببند که سفر طولانیست از تموس تا سور و ما عابر هر ساله این جاده پر پیچ و خم .
چه با حوصله می گذری از کنار آفتاب کم جان مهر ، باران تند آبان و سوز استخوان سوز آذر .
کاروان خزان نرم می وزد که می داند که خرج این کوچ او از عمر من است .
همسفر آگاهم که سخاوت را در حقم تمام می کنی از هرآنچه رحمت خداوند است .
نفس نفس عط باران و خاک ، لحظه لحظه چنگ مطرب باد و سماء و طبق طبق مروارید دوخته بر ردای شاخساران از میوه هایی که سوغات بهشت است .
وعده کردی بازخستگی مرا تا یلدا به دوش می کشی ؟
رفیق راه که چون تو باشد تا خود رستاخیز مسافر می مانم .
:: موضوعات مرتبط:
متن های 7تایی ها،
شعرهای 7تایی ها
:: برچسبها:
رادیو 7,
شب نشینی با رادیو 7,
علیرضا بدیع,
اشکان صادقی,
علی ضیا,
محمد صوفی